امروز محمد سپهر پسر گلم روز اول مهر بود رفتی مدرسه مامانت به سختی تونست از گازیها سرویس بگیره با هزار خواهش والتماس سرویس گرفتیم ساعت 6 و ربع بیدارشدیم صبحونه خوردیم بعدش رفتیم پایین سرویس ساعت 7 و ده دقیقه اومد دنبالشون با رضا وامیر محمد سوار شد و رفتن خییلی خوشحالم که بزرگ شدی وداری یواش یواش مرد میشی اقای افتخاری مدیرتون هست اسم معلمتون خانم ملکی هست اسم مدرسه هم علم و دانش تو شهرک پردیس موفق باشی گل پسرم دوستت داریم امیدوارم زودتربتونی بخونی تا بتونی مطالب وبلاگتم بخونی درضمن دیشب تو شهرک جشن گرفته بودن عمو پورنگ امده بود خیلی هم شلوغ  بود 



سه شنبه یکم مهر 1393 | 15:47 | بابا و مامان |
فردا پسرم میری مدرسه علم و دانش تو پردیس لباس فرمت آبی و سورمه ای هست کفش سورمه ا ی و کیف آبی گرفتم برات خیلی دوست دارم گل پسرم فردا فصل جدیدی از زندگی بر رویت باز میشه امیدوارم همیشه موفق باشی من و بابایی خیلی دوست داریم



یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 21:1 | بابا و مامان |
فردا پسرم میری مدرسه علم و دانش تو پردیس لباس فرمت آبی و سورمه ای هست کفش سورمه ا ی و کیف آبی گرفتم برات خیلی دوست دارم گل پسرم فردا فصل جدیدی از زندگی بر رویت باز میشه امیدوارم همیشه موفق باشی من و بابایی خیلی دوست داریم



یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 21:1 | بابا و مامان |

پسر گلم در تاریخ 6 /2 اولین دندونی که در آوردی افتاد دندانهای عقبی دارد در می آید دندان  عقبی طرف چپ نیش زده ودندان های جلویی تقریبا درامده و دندان جلو که دومین دندانت هست لق شده عزیزم دیگر پیش دبستانی را پشت سر گذاشتی و جمعه 6 سالت تمام میشود روز پنجشنبه 18 اردیبهشت برات  تولد می گیرم امسال سال پردردسری داری کلاس اول میری درضمن الان کلاس زبان میری وفونیکس 3 هستی قربونت برم عزیزم هر روز از روز پیش شیرین تر میشی دوستت دارم یک عالمه



یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 9:0 | بابا و مامان |

امشب شب عاشورای حسینی است.امروز محمدسپهر 1661 روزه است.خدا حفظش کنه .من و محمدسپهر در خانه هستیم.مامانی امشب شب کار است و رفته بیمارستان.محمدسپهر این روزها حسابی شیرین شده است.حرفهای آدم بزرگها را می زند.مثلا میگه "نظرت چیه اگه این کارو کنم؟"،"رو اعصابم راه میری؟"

کلاسهای زبانش هم خوب پیش میره.کلمه های زیادی رو یاد گرفته فقط خیلی بازیگوشه ولی بسیار باهوش. بهش یاد دادم که هر موقع آب یا نوشیدنی میخوره یا حسین بگه.بعضی وقتها میگه و بعضی وقتها فراموش میکنه.

امشب میگفت: "امام حسین کیه؟"،"چرا اینقدر مردم گریه میکنن؟"

یا ابا عبدالله دست  فرزند ما رو هم بگیر و عاقبت به خیرش کن ان شاءالله.


کاش ای کاش!دنیای عطش می فهمید

آب مهریه زهراست،بیا تا برویم

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم


السلام علیک یا رحمه الله الواسعه،یا نور الله فی ظلمات الارض

اللهم اجعلنا عندک وجیها بالحسین علیه السلام

           





یکشنبه پنجم آذر 1391 | 0:25 | بابا و مامان |
پسر گلم در آستانه 4 سال و نىمگى تو اونقدر بزرگ شدى که دارى ياد مى گىرى در اتاقت بخوابى مهد کودک لاله مىرى واسم مربى هست الهام ابراهيمى که تو خاله الهام صداش ميکنى ودوسش دارى .ديروز نقاشيت را ديدم که خىلى زيبا رنگ کردى و امروز به دىوار اتاقت زدم کلاس زبان مىرى و مىخوام ژىمناستيک هم برى پسر گلم دوستت دارم

شنبه هشتم مهر 1391 | 1:35 | بابا و مامان |
پسر گلم در آستانه 4 سال و نىمگى تو اونقدر بزرگ شدى که دارى ياد مى گىرى در اتاقت بخوابى مهد کودک لاله مىرى واسم مربى هست الهام ابراهيمى که تو خاله الهام صداش ميکنى ودوسش دارى .ديروز نقاشيت را ديدم که خىلى زيبا رنگ کردى و امروز به دىوار اتاقت زدم کلاس زبان مىرى و مىخوام ژىمناستيک هم برى پسر گلم دوستت دارم

شنبه هشتم مهر 1391 | 1:34 | بابا و مامان |
ديروز که 12 مرداد بود از سايپا با خونه مادر جون تماس گرفتن و گفتن بياىن ماشينتون را تحوىل بگيرين بابايى هم زنگ زد به عمو محمد رفت و ماشين را تحويلل گرفت و مىگه ماشين خوبيه خلاصه در تاريخ12/5/1391 ماشين پرايد که به نام تو هست را تحويل گرفتيم اميدوارم اميدوارم ماشين خوبى از کار در بياد حالا قرار عمو ببردش براش دزدگير نصب کنه ور وکش هم بخره بعد بره بزاره تو پارکينگ خونه مادر جون پسر گلم تو هر چقدر بزرگتر مى شى عاقلتر مى شى ودوست داشتنى تر حالا هرچه مامانى وباباىى مىگه گوش مىکنى و اصلا اذيتم نمى کنى خيلى پسر خوبى هسنى دوستت دارم

جمعه سیزدهم مرداد 1391 | 15:34 | بابا و مامان |
پسر گلم محمد سپهر جان در تاریخ 21 /4 سال 1391 رفتیم برای مشهد ماشین پراید ثبت نام کنیم که چون من و بابایی یک پلاک بوشهری داشتیم و می خواستیم یک ماشین با پلاک مشهد داشته باشیم بنابراین ماشین را به نام تو گرفتیم و این طوری شد که محمد سپهر 4 ساله صاحب پراید شد و امروز که بابایی زنگ زد گفتند که یک ماهه مدت زمان تحویل است حالا جنابعالی دارای یک پراید مدل sx 131 می باشید  که درست در 4 ساله دو ماه و دوروزگی صاحب شدی پسر گلم هرروز که میگذرد خدا رابرای وجود تو شکر می کنم و از این که خدا تو را به من داده سپاسگزارم تو خیلی بچه خوبی هستی و من به تو افتخار می کنم دوستت داریم



شنبه هفتم مرداد 1391 | 23:37 | بابا و مامان |
پسر گلم تو در تاريخ 20/4 سال 1391 براى پر کردن دندانات رفتى دندانپذشکى که البته يکى از دندانت نياز به پرکردن داشت مامانى و باباىى بردنت کلينيک دندانپذشکى ايرانمهر در تقاطع بين کلاهدوز و آبکوه مشهد که دندانپزشک اطفال بود و تو اينقدر پسر خوبى بودى که خانم دکتر از تو خيلى خوشش آمده بود و ميگفت چقدر تو ملوسى و هى قربون صدقه تو مى شد و تو اينقدر زيبا روى تخت دندانپذشکى خوابيده بودى وگريه نمى کردى پسر گلم خيلى دوستت دارم در ضمن بابت پر کردن دندانت 40 هزار داديم که قرار شرکت نفت بده اگه هم نداد فداى سر گل پسرم قوربونت بشم

سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 | 11:2 | بابا و مامان |
پسر گلم محمدسپهر جان تو روز به روز بزرگتر مى شى و باز هم دوست داشتنى تر و جالب که چند روز پىش مى گفتى مامانى من نمى خوام بزرگ شوم چون شما پير مى شين پسر گلم چقدر تو فهميده هستى پسرم قرار 13 تير بريم مشهد و تو جوجه هايت را ملاقات کنى طفلک پسرم خبر ندارى جوجه هايت را گربه خورده ولى مادر جون رفته برات بزرگترش را خريده و به منم گفته به تو نگم جوجهات مردند چون تو اولين چيزى که از مادر جون سوال مى کنى احوال جوجه هايت است .خلاصه ما هم با اين جوجه ها بساطى داريم .ديشب هم با خاله الهام و عمو محمد رفتيم پارک و تو حسابى با الينا بازى کردى .پسر گل شيرين زبانم من و بابايى خيلى دوستت داريم تو پسر خوب و منطقى هستى و من به وجود تو افتخار مى کنم

جمعه نهم تیر 1391 | 9:44 | بابا و مامان |
پسرگلم محمدسپهر جان تو دیگه 4 ساله شدی و هنوزم برای من و بابایی خیلی شیرینی من خیلی دوستت دارم پسر گلم من از اول آذر می رم سر کار و تو هم می ری مهد خلاصه بعد از این همه مدت خودتم خیلی عادت کردی و دوست داری بری مهد . مدیر مهد ازت خیلی راضی است همیشه میگه محمد سپهر خیلی بچه خوبی است و...  تو الان به خوبی حرف می زنی و کلمات سخت را به خوبی تکرار می کنی . کلاس زبان میری و به نقاشی علاقه داری تولد 4 سالگیت را در مهد گرفتم و کلی مهمان داشتیم در ضمن تو خیلی زیبا می رقصی و بسیار دوست داشتنی هستی. مدام هم میگی من کانال pertian toon را می خوام این کانال هم از صبح تا شب کارتون میذاره الان در 4سالگی وزنت 16.600 است قدت را نمی دونم هنوز فرصت نکردم ببرمت کلینیک برای چکاپ 4 سالگی . ما 27 اردیبهشت رفتیم شمال در آنجا مادر جان دو تا جوجه برات خرید که تو خیلی ذوق کردی مادر جون آنها را برد مشهد و داره بزرگشان میکنه تو هرروز حالشان را میپرسی و وقتی که انشاا.. در 13 تیر خواستیم بریم مشهد حتما حسابی بزرگ شدند . پسرگلم بهت یاد دادم که محبتت را ابراز کنی برای همین مدام میای من و بوس میکنی و میگی مامانی دوستت دارم و من را سرشار از زندگی می کنی در ضمن امسال برات تخت خریدم که خیلی هم زیباست ولی تو شبها نمیری تو اتاقت بخوابی و میگی از تاریکی میترسم که باید برای این کارت درمان تازه ای پیدا کنم پسر گلم خیلی من و بابایی دوستت داریم.



شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 | 23:52 | بابا و مامان |
4



شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 | 23:16 | بابا و مامان |
دیشب برای اولین بار محمدسپهر موقع تمرین خط من، یه نقاشی از آدم کشید که پاها و سر و دست و مو و چشم داشت.من و مامانی از دیدن این نقاشیش، خیلی خوشحال شدیم و اونو روی یخچال چسبوندیم.پسرم خیلی دوستت دارم.



یکشنبه یکم آبان 1390 | 18:27 | بابا و مامان |

بسمه تعالی

دیروز برای اولین بار محمدسپهر رو بردم استخر ساعت 10 تا 12 رفتیم استخرشهرک خیلی خوشش اومده بود.رفت تو استخر بچه ها حسابی بازی کرد.بعدش بردمش سونای بخار زیاد خوشش نیومد.ولی استخر آب گرمو دوست داشت .توی استخر، مردای بزرگو میدید و بهشون میگفت من شنا یاد گرفتم و با حرکت دست نشون می داد.

آخر کاری هم بزور اومد بیرون. ساعت 11:30 اومدیم بیرون ،مامانی منتظرمون بود.

این روزها محمدسپهر سرش شلوغه روز در میون کلاس زبان میره.

کلاس موسیقی هم میره.صبح تا ظهر هم که هر روز میره مهد کودک لاله.

بعضی از صحبتهای بامزه محمدسپهر :مظاوب بجای مواظب،یشقال بجای

یخچال،تمه بیل بجای تردمیل،سباسا بجای لباسها و ...

دیشب هم موقع خواب پتو انداختم روش یه دفعه داد زد "خوب اشتباهه"

فهمیدم منظورش اینه که پتو رو مچاله روش انداختم و مرتب نیست

محمد سپهر پسر عزیزم خیییییییییییییییییییییییلی دوست دارم عزیز دلم

تو بزرگترین نعمت خدا بودی که برام فرستاد.

خدایا بخاطر این فرشته زیبا ازت ممنونم.خدایا دوستت دارم دوستت دارم.




جمعه بیست و نهم مهر 1390 | 12:57 | بابا و مامان |

به نام خدا

امروز محمدسپهر بعد از مدتها دوباره رفت مهد کودک (در سه سال و چهار ماهگی).امروز جشن شروع کلاسهاشون بود.

در ضمن بعد از ظهر هم مامانی بردش کلاس زبان.

کلمه هایی که امروز یاد گرفته:

bee,behind,all around,flower,red/blue/yellow,face,mouth,arm,eye



یکشنبه سوم مهر 1390 | 20:41 | بابا و مامان |
امروز محمدسپهر نزدیک سه سال و سه ماهشه دقیقاً 1179 روز از عمرش میگذره

امروز بعد از ظهر که از سر کار برگشتم همینطور که بازی میکردیم ازش پرسیدم :بابایی،اگه بزرگ بشی و یه عالمه پول داشته باشی چیکار می کنی؟

جوابش به ترتیب اینا بودن:

1-یه عالمه بستنی میخرم

2-یه ساعت واقعی شکل ماهی می خرم

3-فشفشه می خرم

4-اژدها می خرم


بچگی هم عجب عالمی داره ها!!!!!!



یکشنبه نهم مرداد 1390 | 19:4 | بابا و مامان |
محمدسپهر جان پسر گلم در آستانه ۳ سالگی تو خیلی لجباز شدی و حرف حرف خودت است نمی دانم با تو چکار کنم تو در این روزها یعنی از ۲۰ فروردین سال ۹۰به کلاسهای زبان ،نقاشی و خمیر بازی میری ژیمناستیک هم دوست داری و بعدازظهرها کلاس ژیمناستیک داری که بیشتر وقتها خواب میمانی خلاصه تو خیلی هم چل چل شدی و از اون حالت رباطی حرف زدن در آمدی و هر چه ما میگیم را میگی خلاصه با همه لجبازیهات بازهم برای من دوست داشتنی ترین بچه عالم هستی هفته گذشته رفتیم قشم و مادر جان برات یک اسکوتر خرید و بابایی هم برات یک عالمه لباس خرید سوار کشتی بار کشی شدیم و با ماشین خودمان رفتیم  جزیره  قشم (از بندر پل)  خیلی  خوش گذشت و خیلی خوب بود.دوستت دارم پسر  گلم



سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 | 13:31 | بابا و مامان |
پسر گلم تو تازگی خیلی شیرین زبان شدی و کلمات جالب توجه به کار میبری مثلا وقتی بهت میگم محمد سپهر این کار را انجام بده و تو میلت نمی کشه میگی من هنوز کوچیکم فردا که بزرگ بشم . یا امروز که دعوات کردم بهم گفتی بچه بد به بابام میگم و می دونم که این چیزا نتیجه مهد رفتن تویه و خوشحالم از این که می ری مهد و حرف زدنت خیلی خوب شده درضمن تو انگلیسی یاد گرفتی البته نمیتونی خوب به یاد بیاری ولی مطمئنم که بی اثر نسیت و به قول خودت فردا که بزرگ شدی تو ذهنت میمونه عزیز دلم دیشب برای بابایی تولد گرفتم و تو بهم خیلی کمک کردی وقتی داشتم کیک درست می کردم گفتی من کمک بکنم و تخم مرغ هم زدی به ماند که کمی خراب کاری کردی ولی خوب مامانی بخشید و زمانی که مهمانها که عمو اسماعیل و خاله سفیه ، عمو میثم و خاله سارا آمدند تو بچه خیلی خوبی بودی و آخر شب هم به مامانی کمک کردی تا ظرفها را تمیز کنه و به بابایی هم کمک کردی تا جارو کنه عزیزم دوستت دارم



جمعه یکم بهمن 1389 | 19:39 | بابا و مامان |
امروز از طرف مهد محمد سپهر را بردند سینما و برایش تام و جری گذاشتند امشب میگفت بابایی رفتم سینما . پسر گلم تو خیلی مشهدی غلیظ حرف می زنی و میگی موکونوم موگوم و غیره از وقتی رفتی مهد کودک خیلی زیبا حرف می زنی و به یاد ماندنی هستی پسر گلم خیلی دوستت دارم . در مهدکودک یاد گرفتی که رنگ آمیزی کنی و زبان یاد میگیری و با صدای زیبایت میگی I LOVE YOU DADY یا GOOD BY و غیره.....

به خمیر بازی خیلی علاقه داری و حالا میخوام برم یک خمیر دیگه بگیرم تا در خونه هم خمیر بازی کنی . تو میتونی با قیچی هم کار کنی درضمن خط صاف هم میکشی و دایره  و مثلث هم می شناسی . هر روز با ماشین مامانی با طه و غزل میری مهد کودک و برمیگردی . رنگها را هم میشناسی . الان بابایی داره ناخنهایت را میگیره و تو هم میگی مامانی بریم تخت میمینی بخون .



دوشنبه بیستم دی 1389 | 23:45 | بابا و مامان |
پسر گلم خیلی وقت است که ازت چیزی ننوشتم پسرم از اول آبان تو به مهد کودک میری . اوایل خیلی گریه میکردی و دل منو می لرزاندی ولی حالا دیگه اینطور نیست وتو خودت با پای خودت میری مهد فرشتگان و اسم مربیت هست خاله آرزو تو به قدری زیبا آرزو را تلفظ میکنی که من لذت میبرم امروز صبح هم با طه رفتی مهد و همین طور که از پله پایین میرفتی داشتی میگفتی طه من سپهر اومدم عزیز دلبندم دوستت دارم. عید قربانم رفتیم شیراز و تو تخت جمشید و نقش رستم و حافظ و سعدی و ارگ کریم خانی را هم دیدی . من از  تاریخ 17 مهر که  از مشهد آمدیم تو را از پمپرز گرفتم و تو هم از موقع شیراز به این ور جیش و پی پی را میگی تا قبل از شیراز وقتی جیش و پی پی میکردی میگفتی ولی حالا خیلی زیبا میگی جیش یا پی پی و باید دمپاییهای خودت را بپوشی دستشویی رفتنت خودش کلی پروژه است دوستت دارم



یکشنبه چهاردهم آذر 1389 | 11:2 | بابا و مامان |
خوب پسر گلم هیچ وقت فکر نمی کردم که تو به این راحتی پستونکت را کنار بگذاری و دو روز است که اصلا یادی هم نمی کنی من در تاریخ 4/11 (روز جمعه)  به آن عرق چهل گیاه و کلپوره زدم تو گفتی بده بده و یکی دیگه بهت دادم و با اون هم همین کار را کردم ولی تو کوتاه نیامدی و یک دستمال برداشتی و شروع به پاک کردن آن کردی و بعد خوردی ولی بازم ناراحت بودی منم از فرصت استفاده می کردم وهی پستونکت را داخل مواد بد بو می انداختم و تو هی می گفتی ممه وقتی می خوردی میگفتی بده و یکبار هم بهت گفتم اگه ممه بد بو را بخوری مریض میشی و تو چیزی نگفتی خلاصه شب که مهمون داشتیم به خاله سارا نشون دادی و من گفتم از صبح پستونک محمد سپهر بو میده میترسم بخوره و دل درد بشه اونوقت ببریمش دکتر و تو دیگه انداختی و نخوردی و حالا که دارم این را برات می نویسم دو روز است که تو اصلا اسمش را هم نیاوردی و دو شب بدون پستونک خوابیدی و اصلا یادش هم نمیکنی عزیز دلم تو خیلی منطقی هستی و میدونی که ممکنه با خوردن پستونک بد بو مریض بشی . دایره لغاتت هم گسترش پیدا کرده و خاموش ، داغ، بالا، پایین ، پتو دوغ،یخ، دکتر و برق را میگی شکلهای هندسی را هم داری یواش یواش میشناسی و مامانی باهت کار میکنه و دوستت داره یواش یواش میخوام از پمپرز هم بگیرمت تا ببینم چه کار میکنی



یکشنبه سیزدهم تیر 1389 | 23:51 | بابا و مامان |
پسر گلم دیشب برای اولین بار تو در اتاق خودت خوابیدی و من تخت تو را بردم داخل اتاقت بعد اونوقت بابایی بالای سرت قرآن گذاشت و چراغ خوابت که بابانوئل است را روشن کردیم و تو دقیقا تا ساعت 8:30 صبح خوابیدی منم دو بار ازت خبر گرفتم و رویت را پوشوندم چون کولر اتاقت روشن بود . امروز هم یک کار شیرین کردی چادر مامانی را برداشتی و با اون نماز خواندی که همان لحظه عکس گرفتم . البته خیلی وقته که تو در کنار من و بابایی میایستی و حرکات نماز ما را تقلید میکنی دعای دست و رکوع و سجده را مثل ما انجام میدی و شیرین کاری می کنی. پسرم دوستت داریم و می پرستیمت



شنبه پنجم تیر 1389 | 19:42 | بابا و مامان |
محمد سپهر جان پسر گلم من تو را در تاریخ 9 خرداد سال 89 از شیر گرفتم و تو دلبند عزیز درست 2سال و 20 روز شیر خوردی مامانی دلبندم تو به قدری شیرین بودی و عاقلانه با این مسئله کنار آمدی من میگفتم جی جیم زخم شده و نوار چسب برق سفید زده بودم و تو هم باور کردی ودیگه طرف من نمی آمدی و اصلا شبها هم گریه نمی کردی و حالا هم دارم روت کار می کنم که تو را از پمپرز بگیرم چون پمپرزی که جنابعالی استفاده میکنی گران است و کلی خرج پشت دست بابایی گذاشتی . پسرم تو خیلی مهربان هستی چند روز پیش ایستک ریختی روی سرامیک و کثیف شد گفتم مامانی ببین چه کار کردی مامانی تازه تمیز کرده ولی تو کثیف کردی  و تو بدو بدو رفتی و دستمال کاغذی برداشتی و سرامیک را تمیز کردی حالا تمیز تمیز که نه ولی این محبت تو را میرسانه . وقتی بهت میگم پسر گلم برو  عینکم را از روی میز آینه بیار میاری و وقتی میگم از داخل کابینت چنگال یا قاشق بیار میاری و در چیدن میز غذا به مامانی کمک میکنی پسرم تو تردمیل بازی را هم یاد گرفتی و میگی اون را باسرعت کم بزار و میری روش و میای پایین و بازی میکنی بابایی هم برات کلی کارتون خریده با کیفیت بالا که تو نگاه میکنی و کارتون شرک را دوست داری در این چند وقت که من چیزی ننوشتم ما مشهد رفتیم و تو با اقوام مادری و پدری دیدار کردی با پسر عمو و پسر خاله ات کلی بازی کردی و آنها رادوست داشتی در ضمن تو عاشق عمو حسین هستی و خیلی دوستش داری پسرم دوباره سعی میکنم زودتر از این برات بنویسم دوستت دارم.



چهارشنبه دوم تیر 1389 | 10:46 | بابا و مامان |
پسر گلم د رتاریخ 23 اردیبهشت سال 89 ما ماشینمان را از شهرستان جم که ساکن آنجا بودیم تحویل گرفتیم بعد از کلی انتظار خلاصه ما ماشین دار شدیم و پسرم تو را هر شب می بریم میگردونیم البته جای زیادی نداریم که بریم ولی بازم میریم کمی میگردیم تا بتونیم دست فرمانمان کمی بهتر شود. امروز صبح هم که با خاله الهام داشتیم صبحانه می خوردیم تو گفتی چایی ولی من فکر میکردم میگی دایی که الهام گفت میگه چایی و به کلماتت اضافه شد بعد از اون هم پریشب بابایی بهت یاد داده که اعضاء بدنت را بگویی امروز که من ازت پرسیدم کامل گفتی و اشتباه نکردی در رنگها هم رنگ آبی و قرمز را کاملا می شناسی پسرم دوستت دارم داری کم کم فعل هم یاد میگیری تا بتونی جمله بسازی .در ضمن تو شبها با بابایی و مامانی دندانهایت را مسواک میکنی و بازی هم می کنی. 



شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 | 15:58 | بابا و مامان |
دیشب برای محمد سپهر تولد گرفتیم و من (بابایی) براش سه تا هدیه گرفتم :

یک آدم آهنی که از توی دلش تیر بیرون می یاد و یک تفنگ تیراندازی با نور لیزری به اضافه یک تخته جادویی که میتونه روش چیزی بنویسه و پاک کنه

باورش سخته که دو سال گذشت و من و بابایی شاهد بزرگ شدن تو بودیم پسرم امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این وبلاگ را خواندی بدونی که ما چقدر تو را دوست داریم و برای ما چقدر عزیزی ما سعی کردیم از تمام لحظات با تو بودن استفاده کنیم و برای ما شیرین ترین زمان وقتی بود که با تو بودیم و بازی میکردیم پسرم باید این مسئله را بهت یادآوری کنم که بابایی از اون باباهای بود که با تمام خستگی کار که از 5 صبح تا 6 شب سر کاره ولی وقتی میآمد خانه با تو بازی می کرد و از این کار لذت میبرد و مدام هم تو را بوس میکنه و گاز گازی میکنه و تمام سعیش اینه که تو با تمام امکانات و به بهترین نحو بزرگ بشی الان که دو سال گذشته و تو دو ساله شدی خدا را سپاس که تو دلبند عزیز را بهمان داد و بابایی شبی نیست که بگه مامانی چه پسر شیرینی برام آوردی چقدر شیرین و دوست داشتنی است در ضمن عشق این و داره که شبها تو را بخوابانه خلاصه برات داستان تعریف میکنه و تو همانطور که گوش میکنی می خوابی من و بابایی دوستت داریم و از این که تو را داریم روزی صد هزار بار خدا را شکر می کنیم

اینم چند تا از عکساش:

در این عکس کیک به شکل پروانه است و شمع دو سالگی محمد سپهر دو تا نخل است. تزیین کیک و دکور کار مامانی است که سفره آرایی و کیک ارایی هم رفته





دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 | 13:38 | بابا و مامان |
پسرم تو در حالی داری دو ساله می شوی که مدام میگی جی جی میخوام در صورتی که می خوام تو را از شیر بگیرم تو تازگیها خیلی صحبت میکنی و کلمات را بعد از ما تکرار میکنی تقریبا حیوانات را میشناسی و دوستشان داری غذای مورد علاقه تو بیشتر غداهای رب دار است و قرمه سبزی و قیمه و ماکارانی را خیلی دوست داری وقتی از رسنوران غذا میگیریم تو دخل خیار شور ها را می یاری و خیلی دوست داری منم سعی می کنم غذاهای مورد علاقه تو را درست کنم . البته تو میگو و ماهی و تخم مرغ نمی خوری که خیلی بده من دوست داشتم تو ماهی بخوری و متاسفانه صبحانه خوب نمی خوری البته من سعی میکنم صبحها بهت موز بدم چند روز هم هست دارم آموزش توالت رفتن بهت یاد میدم . این روزها مامانی داره میره کلاسهای کیک آرایی و سفره آرایی و خیلی چیزها یادگرفته .پسرم عاشق شکلاتهای میوه ای که بابایی از عسلویه برات میخره هستی و با صدای خاصی آن را درخواست میکنی و جالب اینجاست که خودت پوستش را در می یاری بعد میری داخل سطل زباله می اندازی تو خیلی تمیزی وقتی دستات کثیفه اونا رو به من نشان میدی و میگی بشور و تا نشورم دست بردار نیستی. یکشنبه تولدت است یک تولد کوچولو مامان بابایی میگیریم وبعد از این که رفتیم مشهد تولد بزرگتری برات میگیریم . دوستت داریم پسر گلم



پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 | 15:46 | بابا و مامان |
روز سیزده که از طرف شرکت رفته بودیم روی کشتی به بچه ها یک کیف کوله پشتی دادند.البته من و بابایی وقتی دبی رفته بودیم یکی برات خریدیم از دوستای مامانی هم یکی پارسال برای تولدت آورده بود . خلاصه تو الان سه تا کوله پشتی داری که مال اینکه شرکت داده چون دم دسته بابایی برات میبنده پشتت و مثلا میری مدرسه و بازی میکنی یک کلاه هم داری که سرت میکنی و مامانی میشی ازت عکس برداشتم میزارم که بعدا که بزرگ شدی ببینی دوستت دارم.






جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 | 17:30 | بابا و مامان |
پسرم، عزیز دل مامان از نی نی خاله الهام بگم که تو چقدر عاقلی و دوستش داری . اصلا اذیتش نمی کنی وقتی مامانی بغلش میکنه چیزی نمی گی البته من متوجه میشم که یک کم ناراحت می شی ولی به روی خودت نمی آری چقدر تو عاقلی که میدونی اینکارها بده و نباید انجام دهی حتی تو پستونک می خوری و به آن ممه میگی ولی پستونک بچه خاله الهام را نمی گیری و میدونی مال تو نیست پریرروز با نی نی و مادر جون رفتی حمام از این که نی نی آمد توی حمام ناراحت شدی و مدام گریه کردی و باعث شدی نی نی هم گریه کنه خلاصه شهر شام بود تا ما شما دو تا را از حمام گرفتیم کلی گریه کرده بودید و بعدش هم که خاله الهام نی نی را خوابوند اینجا و رفت دنبال کاراش تا 3 ساعت اینجا نی نی را روی تشک تو خواباند ولی تو هیچ چی نگفتی و سراغ نی نی فقط یکبار رفتی که تا مادر جون گفت خوابه زود از اتاق بیرون آمدی بعد که خوابیدی و بلند شدی دیدی نی نی نیست اشاره کردی و با اعتراض گفتی نی نی کو  و وقتی گفتم با مامانش رفت خونشون گفتی نه و میخواستی بریم خونشون خلاصه تو خیلی نی نی رو دوست داری و دیروز با اون عکس برداشتی نی نی را بغل کردی وعکس گرفتی که میگم بابایی بزارش توی وبلاگت در ضمن  تا آخر این ماه تو دو ساله میشی ولی تازگی یاد گرفتی بگی مامان جی جی و نمی دونی که من میخوام تو را از جی جی بگیرم ولی اینقدر این کار  را شیرین انجام میدی که مامانی دلش برات ضعف میره دوستت دارم می پرستمت.



پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 | 13:27 | بابا و مامان |
محمدسپهر جان پسر گلم خیلی وقت است که چیزی برات ننوشته ام در بهمن ماه 88 از ناحیه 3 به ناحیه 4 که خانه های بزرگتر با کولر اسپیلت دارد و خیلی بهتر است.آمدیم در سال گذشته هم مامانی و بابایی خانه ای در مشهد(بلوار وکیل آباد 59 خ شریف 11) خریدند و یک ماشین هم ثبت نام کردند. عید نوروز 89 را هم در کنار مادرجون و دایی جون مرتضی و مامانی و بابایی شروع کردی. در سوم عید خاله جون زهره و دو پسرش و در پنجم عید عمه جون منصوره و دو دخترش آمدند و تا آخر عید هم بودند که در نهم عید هم رفتیم عسلویه و دریا سیزده بدر هم رفتیم لب دریا و روی کشتی و بعدازظهر  هم رفتیم پارک ساحلی پتروشیمی که خیلی خوش گذشت . محمد سپهر جان ، پسر گلم تو حالا بهتر صحبت میکنی و کلماتی مانند باتری ،دایی، بدو بدو بازی، انار، آتیش، گل، نه، مار، محمود، ماشین و غیره را میگویی و اینقدر قشنگ میگی که میخوام بخورمت بعدازظهر ها هم بامحمود پسرخاله ات میرفتی با ماشینی که مادرجون برات از عسلویه خریده بازی می کردی . دیشب هم رفتیم خونه دوستت معین و با او بازی کردی بعد رفتیم پارک و تو سرسره بازی کردی و حال دیگه خودت میتونی از پله های سرسره بدون کمک بالا بری و سر  بخوری از پنج ماه پیش هم می تونستی بازی فکری ببین وبچین را بچینی و خیلی زود هم یاد گرفتی . در ضمن خیلی هم نترسی و عاشق حیوانات سگ،گربه، شیر، ببر، فیل، خرس پاندا، میمون، زرافه ، گور خر،مار را کاملا می شنای و به مامان و بابا نشان میدی .                                   پسرم خیلی دوستت دارم


جمعه بیستم فروردین 1389 | 13:7 | بابا و مامان |