تبليغاتX
روزنویسهای محمدسپهر
جات خالي بابايي منو ماماني روز يكشنبه 4 مرداد برد يك جايي كه بهش ميگفتن وكيل آباد  منم رفتم توي آب اول سردم شد ولي بعد با خودم گفتم ماماني دستت درد نكنه من و آوردي جايي كه دوست دارم هي تو جوي آبي كه از چشمه ميآمد رفتم و آمدم هي آب ريختم تو سرم و بازي كردم ماماني و دايي مرتضي هم ازم عكس و فيلم گرفتند. ومنم هي خوش به حالم شد زن دايي مامانم آش رشته درست كرده بود مادر جانم هم كباب و حسابي خوش گذشت بعد از اين كه از آب درآمدم و ماماني لباسم راعوض كرد يكم ديگه بازي كردم بعد يك ساعتي خوابيدم . وقتي بلند شدم ديدم چه جايي بهتر از آب هست رفتم دوباره آب بازي ومادر جانم هي آش دهنم كرد خلاصه به من حسابي خوش گذشت بعد از ظهرم رفتيم دور استخر بزرگه و با مرغابي ها بازي كردم  شب ساعت 9 بود كه ديگه ديم خيلي خسته هستم رفتم تو بغل ماماني و شير خوردم وخوابيدم خلاصه جات خالي بود. ديروزم ماماني رفت عكسايي كه سفارش داده بود گرفت خيلي خوشگل شدم البته به قول ماماني پسرك قند عسلم خوشگل بودي. خلاصه بابايي در نبودنت من وماماني خيلي جاها رفتيم ولي دلمانم برات تنگ شده به اميد اين كه هر چه زودتر ببينيمت .بوس بوس بوس قربانت پسر قند عسلت



سه شنبه ششم مرداد 1388 | 2:9 | بابا و مامان |
ماماني پسر گلم از دلتنگيهام بگم كه دلم براي بابايي تنگ شده و ناخواسته امروز دوبار به سرت جيغ زدم . بعد پشيمون شدم و تو را كه لبهاي كوچولويت را جمع كرده بودي به آغوش گرفتم . روزها ميگذرد و تو نور چشمي عزيزم داري بزرگ ميشي و حالا ديگه شيطون تر شدي و كمتر به حرف ميكني وقتي ميگم اين كار را نكن لجبازي ميكني . امروز هم با مادرجون ايوان راشستي و سر تا پايت را خيس كردي و من مجبور شدم هي لباس عوض كنم . وروجك مامان دندانت تقريبا كامل درآمده ودندان طرف چپ بالا هم داره در ميآد داروهات تمام شده وسرفه هاي تو هم خوب شده دوستت دارم عزيزم. اين چند روزه مدام به پارك شريف رفتيم و تو بازي كردي روز جمعه هم رفتيم خانه عمه جون بعد از ظهر هم رفتيم پارك ملت و خيلي خوش گذشت و تو با پسر عمو (محمد رضا) خيلي بازي كردي و خسته شدي . امشبم شب عيد است بابايي عيدت مبارك . روز عيد مبعث قراره عمو حسين از مكه بياد و ما هم ميخوايم بريم استقبالش . فعلا باي تا خاطراتي ديگر. بابايي خيلي دوستت داريم دلمونم برات تنگ شده زود بيا



دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 2:4 | بابا و مامان |
از روز جمعه شروع ميكنم كه رفتيم خونه عمو حسن و با پسر عمو محمد رضا بازي كردي وپاركم رفتي.عصر هم عمه جون و مهديه جون به آنجا آمدند و با تو بازي كردند. خيلي بهت خوش گذشت و خسته و كوفته به خانه آمدي. شنبه هم با بازي با دايي مرتضي و پارك شريف گذشت . يكشنبه رفتيم دكتر فرهد . مادر جان صبح ساعت 5 صبح رفته بود برات وقت گرفته بود. كمي سرفه داشتي كه دكتر گفت حساسيت + يكم  عفونت هست كه بهت سالبوتامول و آموكسي سيلين داد كه تو خيلي اذيت ميكني چون دوست نداري دارو بخوري. بعد از ظهر يكشنبه با مادر جان و مهديه جان رفتيم آتليه و از محمد سپهر عكس برداشتيم و قراره تا چند روز ديگه حاضر بشه. ديشبم رفتيم كوهستان پارك شادي به محمد سپهر خيلي خوش گذشت سوار ماشين و اسب شد عكس و فيلم داره دوچرخه اي كه شبيه ماشين است به مدت دو ساعت كرايه كردم كه محمد سپهر دوست داره بابايي هم زنگ زد و حسابي از ديشب براش گفتم و از شيرين كاريهايت اونم ذوق پسرش را داشت پسر گلم دوستت دارم دلبندم ميپرستمت. حالا ديگه بهت ميگم برو لباس بيار بپوشمت بريم بيرون ميري دم در واميستي تند تند باي باي مي كني كفشاتم ميياري كه پات كنم . شيطون ماماني چند شب بود غر غر مي كردي حالا ديدم دندون پنجمت از طرف چپ بالا نيش زده بيرون و خودش و نشون داده . چند روز پيش الكي گريه كردم ديدم تو با اون سن كمت ميفهمي ماماني ناراحت است آمدي جلوي من واستادي و لبات و به علامت گريه جمع كردي و بغض كردي سريع خنديدم و تو بغلم گرفتمت كه ماماني شوخي بود ميخواستم عكس العملت را ببينم  . پسر عزيزم من و بابايي دوستت داريم

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 | 16:57 | بابا و مامان |

يك شنبه شب كه مصادف بود با شب تولد حضرت علي رفتيم عروسي نوه عمه جان ماماني . محمد سپهر عزيز پسر گلم تو كولاك كردي و از اول مجلس با اون دوپاي كوچك زيبايت رقصيدي تازگي ها هم  با دو دست كوچكت بشكن ميزني اول من متوجه نشدم تا اينكه دايي مرتضي گفت بشكن ميزنه. خلاصه حسابي شيرين كاري درآوردي همه فاميل ميگفتن شبيه كيه آخه نه زياد به من رفتي نه به بابايي شبيه دختر عمويت شدي . روزي هم كه گذشت روز تولد حضرت علي(ع) بود كه روز پدر هم هست و من و تو از بابايي دوريم از همين جا بابا جون روزت را تبريك ميگم. ودوستت داريم محمد سپهر:بابايي پيش خودت بمونه ها ماماني نفهمه من بهت گفتم  ماماني ميخواد بره برات يك چيزي بخره ولي به من نگفته چي . چند روزه كه سرفه ميكني نمي دونم ميخواي دندون دربياري يا خداي نكرده بيماري . آخه تب نداري آبريزش بيني هم نداري تازه آب دهنتم نمياد فكر ميكنم آب زياد دندانت ميرزه به داخل گلوت وباعث سرفه ميشه . خلاصه اميدوارم زود سرفه كردنت قطع بشه . ديشب هم رفتيم خانه عمو امير براي تبريك روز پدري همه بودن . حسابي با عمو محمد و عمو حسن و عمو امير بازي كردي . با عمه خديجه هم غريبي نكردي و رفتي تو بغلش . حسابي ديگه داري بزرگ ميشي و اطرافيان را مي شناسي . محمد سپهر جان ميپرستمت پسر گلم دوستت دارم . اميدوارم كه اين خاطراتت را كه مينويسم بزرگ كه شدي بدوني كه چقدر همه دوستت دارن و خواهان داري . بابايي ميگه گردوغبار وحشتناكي آمده و خورشيد ديده نميشه خوب شد ماماني من و تو اونجا نيستيم و گر نه براي تو خطرناكه  تو كه هنوز تازه داري 14 ماهگي ر ا پشت سر ميزاري و حسابي شيرين و شيطون كوچولوي ماماني . ديگه چيز زيادي از خاطراتت يادم نمي ياد با آرزوي فردايي بهتر



سه شنبه شانزدهم تیر 1388 | 1:22 | بابا و مامان |
محمد سپهر جان امروز روز نامزدي من و بابايي است 11 سال مي گذرد و جالب است كه 11 سال پيش هم روز نامزديمان شنبه بود از همين جا به باباي كه ازمون دوره تبريك ميگم باباي هم با پيامك تبريك گفت  .پسرم تو ديگه داري بزرگ ميشي و من روز به روز بهت بيشتر ميبالم چون احساس مي كنم فرزندي بسيار فهميده دارم منطقي هستي و صبور اين و از رفتارت ميفهمم يك جذابيت خاصي داري كه هر وقت ميبرمت بيرون همه دورت جمع مي شن تازگيهايم چند دختر كوچولوي همسايه شعري كه بابايي برات مي خونه و ميگه پدر جون (خدا بيامرزش ) براش ميخونده را ميخونند( محمد سپهر قندي ،اسبتو كجا ميبندي ؟زير درخت نرگس داغت و نبينم هرگز) وقتي اين شعر  را با آهنگ برات ميخونيم توهم شروع مي كني به پايكوبي و ذوق مي زني . خلاصه در بين غديري ها (محله مادر جان) حسابي معروف شدي و هركي مي بينتت تا نبوستت نمي ره وجالب اينكه بچه ها پيش ماماناشونم از تو تعريف كردند و همه دوستت دارند . بله اين چنين مي شه كه پسر ماماني من براي همه عزيز مي شه ديروز رفتيم خونه عمه جون سر راه از مغازه برات نيك ونك و آبميوه خريدم تو هم رفتي بغل آقا فروشنده و بازي ميكردي آقا فروشنده گفت عجب بچه خوبي اصلاً غريبي نمي كنه آخه محمد سپهر با مردا خوبه. بعد از ظهر هم رفتيم زنجيرت را داديم درست كنه بعد هم يك زنجير طنابي گرفتم كه ديگه نكني بعد با دختر عمه ها وعموها به پارك گلها رفتيم و تو حسابي بازي كردي . بعد از ظهر جمعه هم رفتيم پارك شريف و با يك توپ كوچولو بازي كردي بعد هم دايي مرتضي آمد و سرسره بازي و تاب بازي كردي و تو كه خيلي خسته شده بودي با هم آمديم خونه پسر گلم مي پرستمت راستي تو بوس كردن هم ياد گرفتي و وقتي ميگم مامان و بوس كن من و بوس ميكني خوب ديگه براي امروز بسه. تا فردايي ديگر و خاطراتي دگر باي

شنبه سیزدهم تیر 1388 | 1:39 | بابا و مامان |
محمدسپهرجان از ديروز كلمه نه غليظ و عمه را به كار ميبري  عاشق بيرون رفتني  صبح كه از خواب بلند ميشي دنبال دايي مرتضي به همه جا ميري و منتظر ي كه با او به بيرون بروي  امروز صبح گفتم برو دايي را بيدار كن با اون قد كوتاهت بدو بدو رفتي داخل اتاق دايي و هي ميزدي تو صورتش كه يعني بلند شو.وقتي مادرجان دايي را از پنجره صدا ميكنه حالا ياد گرفتي تا ميگيم دايي را صدا كن ميري دم پنجره وا ميستي وجيغ ميزني. جالبه كه تلفن زنگ مي زنه بدو مياي گوشي را برميداري از ديروز از تخت دايي مرتضي بالا ميري و نمي زاري بخوابه . امروزم براي بار دوم زنجير پلاكت را كندي و منم ديگه گذاشتم داخل كيفم. منتظري كي در آپارتمان باز بشه و تو هم بري داخل پله ها و آنجا را كشف كني از پله بالارفتن  را ياد گرفتي ولي چون سنگه ميترسم خدا نكرده بيوفتي .يك كار بانمك ديگه كه ميكني از مغازه همسايه كه ميخواي بري بالا بدون اينكه دستت به زمين برسه ميخواي  از پله بالا بري چون ميدوني كه زمين آنجا كثيفه و دستت به زمين بخوره كثيف ميشه  و اگر دستت اتفاقي زمين بخوره دو دست كوچكت ر ا به هم ميزني كه مثلاً تميز كني .دست دادن هم دايي مرتضي بهت ياد داده و دست و پا و چشم و بيني و دهان و زبان و گوش و مويت را كاملاً شناختي و با دست نشان ميدهي. پسرم اين شيرين كاريهايت داره ديگه به اوج خودش ميرسه خنده هاي بانمكت كه اون چهار دندان بالايي وپاييني را نشان ميدهد هر لحظه اش براي من شيرين وبياد ماندني است . دندانهاي كناري بالا هم داره نيش ميزنه و بعضي از شبها  بي قرار ميشي متاسفانه اينجا مثل خانمان ترازو نداريم كه هي وزنت را كنترل كنم و ببينم چقدر وزن گرفته اي .دلم براي بابايي تنگ شده آخه وابستگيمان زياده الان هم داشتم ميخوابيدم كه بابايي پيامك زد و از دلتنگي گفت منم بيدار شدم آمدم پاي كامپيوتر تا خاطرات امروزت را بنويسم. پسرم ، دلبندم من و بابايي دوستت داريم و اميدواريم هميشه زير سايه امان تندرست باشي و هر روز شيرين تر از قبل زندگي كني . 

چهارشنبه دهم تیر 1388 | 1:43 | بابا و مامان |
خيلي وقته پسرم چيزي ننوشتم حوادث اخير زندگيت بسيار تكان دهنده است همين قدر بدان كه در تاريخ اسلام بزرگترين رخداد نفرت انگيز  اتفاق افتاد و من و بابايي در شوك بوديم . ما در 22 خرداد به مشهد آمديم و محمد سپهر با اقوام مادري و پدري ديدار كرد . او بسيار ذوق زده است ديروز بابا سعيد ما را در مشهد گذاشت و رفت راستش هنوز نرفته دلم براش تنگ شده و جالبه كه احساس غريبي مي كنم . تو هم حسابي سرگم بازي با دايي مرتضي و دوستانش هستي امروزم دايي جان من كه يك نوه به اسم مبين داره آمدند خانه مان و تو كلي ذوق زدي و بازي كردي و جيغ كشيدي . لي لي حوضك را ياد گرفتي روز پنج شنبه هم كه به خانه دختر خاله خودم رفتيم برايت يك كاميون بزرگ خريد وقتي بهت گفتم محمد سپهر ماماني برو دمپايي را بيار داخل كاميون بذار تو بدو بدو كردي رفتي دمپايي را آوردي  من و بابايي كلي ذوق كرديم بله ديگه پسرمان بزرگ شده وداره مثل كامپيوتر همه چيز را ضبط مي كنه . امروز هم تا گفتم كلاهت را بردار رفتي برداشتي . بوس كردن هم كه عمو محمد بهت ياد داده . دست دادن هم دايي مرتضي يادت داده . خوب يواش يواش داري چيزاي زيادي ياد مي گيري امروز عمه جان و خانم عمو محمد و حسن زنگ زدند وجاي بابايي را خالي كردن خانم عمو حسن گفت كه دلمان براي محمد سپهر تنگ شده . درضمن رقصت هم از وقتي آمديم مشهد به همت دايي مرتضي حسابي رونق گرفته و شدي يك پا رقاص حرفه اي كه با هر آهنگي مي رقصي. حسابي شيطان شدي و اگر بر خلاف ميلت رفتار بشه جيغ ميزني واعتراض ميكني خيلي خيلي دختر خاله زهرا را دوست داري وعاشق دالي موشه با اوني راستي يادم رفت بگم كه سه شنبه هفته پيش بردمت بيمارستاني كه  قبلا كار ميكردم همكاراي بيمارستان ديدنت و گفتند چقدر اين سفيد است زهرا جان هم آنجا بود وحسابي با تو دالي موشه بازي كردند. خلاصه همه ديدنت و بهت شكلات دادند وتو هم دست رد به سينه كسي نزدي . ميخواستيم فردا بريم موجهاي آبي كه نشد و قرار شد هفته ديگه بريم.جمعه هم با دختر عمه هايت رفتيم پروما ومن براي مادر جان تابلو خريدم  با كلي دير كرد روز مادري . بابايي هم هي تماس ميگيره ميگه دلم تنگ شده . خوب چيكار كنيم هواي آنجا گرمه منم حوصلم سر ميره. محمد سپهر جان دوستت داريم 

دوشنبه هشتم تیر 1388 | 0:14 | بابا و مامان |
پسرم 13 ماهگیت مبارک . پسرم در حالی 13 ماهگی را تمام میکند که تب انتخابات ایران را فراگرفته . کار جدید محمد سپهر ایستادن بر روی میز غذاست که خیلی خطرناکه. بابایی امروز از عسلویه براش صندلی بادی گرفته که امیدوارم خوشش بیاد. دیروز برای اولین بار انگور خورد و چقدر هم  دوست داره در ضمن عاشق پوفیلا هم هست . مادر جان و دایی مرتضی هر روز زنگ میزنند و میگن بلیطها OK شده یا نه ؟ منتظر ورود این وروجک هستن اگه نه دلشان که برای ما تنگ نشده.وای خدا بازم باد و طوفان من تازه همه جا را تمیز کردم . هیچ جا شهر خود آدم نمی شه حالا این بابایی دوست داره  بریم خارج از ایران زندگی کنیم ولی من دوست ندارم به اندازه کافی از مامانم دور شدم. پسرم من و بابایی خیلی دوستت داریم و امیدوارم وقتی تونستی این وبلاگ را بخونی بفهمی که چقدر عاشقانه می پرستیمت.پسرم  رفتم خاطرات یکسال پیشت را خواندم . پارسال در 19 /3 بردمت بهداشت روبروی خیابان غدیر یک کیلو وزن اضافه کرده بودی میتونستی در هنگام خوابیدن روی شکمت سرت را بالا بگیری. چه جالب وقتی داشتم دفتر خاطرات پارسال را مرور میکردم (من تمام خاطرات محمد سپهر را در دفتر خاطرات پارسال نوشته ام ) 22 خرداد مصادف با روزیه که همکارهای قبلی در بیمارستان تخصصی قلب وعروق به دیدنت آمدند و یک سه چرخه خوشگل و یک دست لباس لیمویی برات آوردند. این را به عنوان خاطره نوشتم چون ممکنه روز جمعه نتونم دیگه تو وبلاگت بنویسم چون عازم مشهدیم. اگر خدا بخواهد.

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 | 13:30 | بابا و مامان |
چند روزی است که چیزی ننوشته ام. آخه بازار انتخابات داغه داغه و پسر منم دور از این جنجالها در شهر جم از توابع بوشهر داره بزرگ میشه. شیطونیهاش زیاد شده دیروز رفتم خونه دوستم وبا پسرش بازی کرد الان هم میخوام برم ولی وروجک خوابیده . این بادهای جونوبم تمامی نداره هر چی تمیز میکنی بازم گردو خاکه . داستان شستن محمد سپهر هم بعد از گلا ب به روتون پی پی کردنش شنیدنی است از وقتی که دم درآورده  تا میرم بشورمش  شلنگ آب را یا میگیره روی من یا خودش یا به در و دیوار این دستشویی که هی لک میشه منم بدم میآد هی میرم درو دیوار را با دستمال خشک میکنم. از آنجا یی که آقا Pampers استفاده میکنه وبه My Baby حساسیت داره وقتی که تند تند پی پی میکنه ضرر میزنه پشت ضرر حالا سلامت باشه فدا سرش. اگه به لطف خدا شرکت بهمون بلیط بده جمعه میریم مشهد داداشم میگه مشهد خیلی شلوغه و خودشم طرفدار  موسوی است خلاصه  در این شهر کوچک زیاد خبری از این حرفها نیست البته ما در شهرک زندگی میکنیم و خبر زیادی از داخل شهر نداریم ولی  استان بوشهر بیشتر طرفدار خاتمی وموسوی هستند. آره دیگه محمد سپهر شبها که من و باباش میشینیم تا مناظره ها را نگاه کنیم چون بهش محل نمی زاریم هی گیر میده و کنترلها را برمیداره و هی کانال عوض میکنه که حسابی بابایی کفری میشه ولی به دردونه هیچی نمی گه چون خیلی دوستش داره . دیشب هم که منو بابایی داشتیم برای حرفهای موسوی دست می زدیم اینم شروع کرد به دست زدن وخوشحالی ، فکر کرد چه خبره هی خودشو لوس میکرد و برامون میخندید. خلاصه این بساط را ما هر شب داریم  . تا آقا به هنگام نوبت شما BBC لطف میکنه و می خوابه که ما ازش خیلی ممنونیم .اینم برای این نوشتم که پسرم وقتی بزرگ شد و این وبلاگ را خوند بدونه در آستانه 14 ماهگی زندگیش چه اتفاقهایی در شرف به وقوع پیوستن بوده.

دوشنبه هجدهم خرداد 1388 | 16:7 | بابا و مامان |
داشتم اخبار انتخابات  را از BBC نگاه میکردم که دیدم محمد سپهر از مبل روبرویی رفته بالا و یک مداد که من باهاش جدول حل میکنم و هر وقت می خوام قایمش کنم میندازم رو مبل تا محمد سپهر برنداره ،برداشته وداره میاد پایین، یه دفعه همینطور  موندم وروجک بالاخره یاد گرفت از مبل بالا بره حالا هم من خوشحالم که پیشرفت کرده هم ناراحت که دیگه کجا وسایلم را از دست محمد دور بگذارم.

صبح هم با بابایی برای دومین بار رفت حمام وجالبه که جیکشم در نیامد . آخه حمام رو دوست داره به شرط اینکه با سر مبارک کاری نداشته باشی و فقط تنش را بشویی. بابایی یک شامپو جانسون براش گرفته که چشماش نسوزه ولی باز هم خوشش نمی آد . بالاخره هم با کلی دردسر که دوست نداشت از حمام در بیاد تشریف آوردن بیرون و پشت در حمام دخیل شدن تا بابایی از حمام درآمد.

امشب هم با بابایی رفتن بالا تراس و ماه رو شناسایی کردن قبلاً هم ساعت و کولر را شناسایی کرده.

پسرم دوستت داریم و میپرستیمت.










جمعه پانزدهم خرداد 1388 | 21:49 | بابا و مامان |
دیشب پسرم را پارک بردیم. اینجا هوا خیلی گرم است و مجبوریم شبها محمد سپهر را ببریم پارک تا انرژیش تخلیه بشه بزرگترین لذت من  اینه که  بابایی و پسرم را دست در دست هم نگاه کرده وکیف کنم .

خدایا این فرشته زیبا که با اون قد کوتاه داخل علفها راه میره کوچولوی من است. حسابی سرسره بازی کرد  یک بستنی هم نوش جان کرد .الا کلنگ بازی هم خیلی دوست داره .

دیروز هم بابایی بردش روی تراس و توتو ها را نشان داد که اینم بلند گفت: توتو ؛ توتو

بابایی یک کار بد بهش یاد داده که اونم گذاشتن روی میز غذاست. آقا حالا از میز غذای خودش میخواد بیاد بیرون وروی میز غذای مارا بهم بزنه امان از دست این باباهاهیچی هم از دست این وروجک در امان نیست.

دیشب مامانی زنگ زد و محمد سپهر که خیلی وقت است یاد گرفته گوشی را میبره در گوشش و حرف میزنه نمی گذاشت من با مامانم صحبت کنم .


به وسایل الکترونیکی از قبیل موبایل اونم نه مال من و مامانم بلکه مال بابایی ودایی چون مدلش بالاتره علاقه داره و مال ما را نمی خواد.

یک پا رقاص هم است، کافیه تلویزیون آهنگ بزاره. با فیلم تبلیغاتی میر حسین موسوی هم خیلی رقصید. عقب جلو میره پاهاشو بالا پایین میکنه وبه کمرش یک قر کوچولو میده  وسرش را هم یک وری رودستش کج میکنه شیطون بلا.

از کارهای دیگه ایشون نشستن پای کامپیوتر ونگاه کردن به اسکرن سیور ماهیهاست که اگه صداش کم باشه یاد گرفته خودش صداشو را زیاد میکنه.

دیشب هم زورآزمایی میکرد و یک دبه کوچک مال عرق کاسنی را  برداشته بود ودور خانه راه میرفت حالا بگو خودت هنوز یک ماه نشده راه افتادی اونو چه جوری با خودت راه میبری(عکس هاشو ببینید)

کافیه جلوش کاری بکنی کلید از داخل قفل در بیاری بلافاصله  یاد میگیره هی کلید را در میاره هی میکنه تو قفل .








جمعه پانزدهم خرداد 1388 | 13:58 | بابا و مامان |
پسرم برای اولین بار پریروز زردآلو ودیشب گیلاس خورد . از زردآلو خوشش نیامد ولی گیلاس را خیلی دوست دارد. عاشق هندوانه است و اگر هندوانه بخوریم تا تهش را سوراخ نکند دست بردار نیست . چند وقتی هم است که چشم و بینی و گوشش را می شناسد . زبانش را هم وقتی میگیم زبانت را در بیار در میاره. اگر بهش خودکار و یا مداد بدهیم  رو کاغذ خط میکشه وخیلی هم به این کار علاقه داره. امروز هم قاشقش را از دست من گرفت وداخل دهانش کرد. پسرم خیلی باهوش است او میداند که اگر باطری داخل ماشینش بگذارد ماشین شروع به کارکردن میکند . الان با بابایی رفت رستوران شرکت غذا بگیرد. امروز محمد سپهر در داخل تاب موزیکالش که از عسلویه به مبلغ 42 هزار تومان خریدیم ولی آقا زیاد خوشش نمی آد برای اولین بار خیلی زیبا خوابید. خنده ام گرفته بود به قدری تابش دادم که پلکاش رفت روی هم تا بسته شد.پسرم خیلی دوستت دارم. به امید خدا میخواهیم جمعه آینده بریم مشهد پهلوی مادر جان و دایی وخاله وعموها وعمه هاش اگر خدا بخواهد. از زبان محمد سپهر خطاب به : دختر عمه و عمو ها که این وبلاگ را میخوانید دوستتان دارم و منتظر من باشید که دارم میام و این بار با پای خودم چون من دیگه راه میرم وکفشهام هم چراغ داره وهی روشن خاموش میشه. به امید دیدار

دوشنبه یازدهم خرداد 1388 | 20:25 | بابا و مامان |
محمد سپهر تازگیها از خواب که بلند میشه دیگه گریه نمیکنه اگه من کنارش باشم خودش شروع میکنه به بازی کردن اگه نباشم دنبالم میگرده و پیدام میکنه مثلاً امروز صبح خودش از روی تخت آمد پایین و یک دفعه دیدم یکی تو آشپزخانه کنارم ایستاده. با آن قد کوتاهش بقدری شیرین راه میره


ادامه مطلب
شنبه نهم خرداد 1388 | 14:11 | بابا و مامان |
امشب با هستی و مامان و باباش رفتیم داخل شهر جم و محمد سپهر  برای اولین بار آیس پک خورد . خیلی هم خوشش آمده بود . وانیلی بود. خیلی شیطون شده مدام یا با کنترلها کانال عوض میکنه یا با خود تلویزیون دکمهاشو میزنه و به ما نگاه میکنه و میخنده .لباسشویی را هم دوست داره باباش دکمه لباس شویی را یکبار جلوش چرخاند این هم کار باباش را تکرار کرد . یواش یواش هم به کامپیوتر گیر میده و میخواد ماهیهای داخل کامپیوتر را بگیره  . ماهی خیلی دوست داره کنار آیس پگ مغازه ماهی فروشی بود آکواریوم میفروخت رفتیم دیدیم محمد سپهر خیلی ذوق کرد بابایی تصمیم گرفته برای پسرش آکواریوم بخره.پسرم دوستت داریم


جمعه هشتم خرداد 1388 | 23:29 | بابا و مامان |
چند روز پیش محمد سپهر را به مسجد شهرک بردیم . روز شنبه 2 خرداد بود آنروز محمد سپهر در هنگام نماز مهر و مبایلهای افراد در حال نماز را برمیداشت روز بعد هم مهر پیش نماز مسجد را برداشت و گم کرد . راستش من خیلی خجالت کشیدم دیگه مسجد نرفتم شیطون شده . دیروز هم استخر بادیش را  داخل حمام آب کردم  خیلی بازی کرد چند بار هم افتاد که خدا رحم کرد. بعد ازظهر با هستی دختر همسایه بازی کرد و با وجود این که  2 سال بزرگتر از محمد است ولی این وروجک موهای اورا میکشید . امروز هم به دنبالش گریه میکرد که مجبور شدم به خانه هستی ببرمش و کمی با هستی  بازی کرد بعد هم خوابید. خیلی بد غذا شده دندانهای بالایی نیشش می خواد در بیاد نق نق میکنه.

چهارشنبه ششم خرداد 1388 | 22:15 | بابا و مامان |

از دیشب مسواکی رو برای محمد خریده بودیم راه انداختیم.یه مسواک شارژی که یه باتری قلمی میخوره.

سر مخصوص لثه رو فعلاً گذاشتیم تا کم کم عادت کنه و خارش لثه هاش هم کمتر بشه.الآن محمدسپهر چهار تا دندون داره ولی دندونای نیشش هم دارن در میان و یه مقدار لثه های اون قسمت ورم دارن.امیدوارم دندونای دیگش راحت در بیان چون مدتی است که محمد وزن اضافه نمیکنه و تقریباً ثابت مونده.



جمعه یکم خرداد 1388 | 1:42 | بابا و مامان |

امروز واکسن محمد سپهر را با مامانم زدم یه کم گریه کرد. وزنش9.100 و قدش 72 سانت و دور سر 46.5 سانت بود. البته بچه ام کمی لاغر شده بود اگه نه وزنش به 9.300 هم رسیده بود الان هم رفتیم وکمی بیرون گشتیم . کارهای جدیدی که محمد سپهر یاد گرفته این است :1- گوشی تلفن را برمی دارد وکنار گوشش می گیرد و حرف می زند.(از دیشب یاد گرفته است)2.- تمایل دارد درها راببندد و باز کند.3- دنبال مورچه ها می رود.4- امشب لباس بابایی رو پوشیده بود و خیلی با نمک شده بود 5- اوحالا تشخیص می دهد که جوراب را باید در پا کرد وامشب چوراب مادر جان را می خواست پایش کند . دمپاییهای داخل خانه هم پایش می کند. امروز خبر درگذشت آیت ا... بهجت را دادند و چون مرجع تقلید من و سعید بود خیلی ناراحت شدیم. خداوند او را رحمت کند


. 



یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 | 23:4 | بابا و مامان |
امروز محمد سپهر به داستان ساختگی پدرش با دقت گوش میکند و با خنده ما میخندد. در تاریخ 2/20 محمد سپهر یادگرفته روی مهر سجده کند .و پدرش که برای او قرآن می خواند او هم باصدای خود تکرار می کند.امشب سیب زمینی سرخ کرده خورد  و رفتیم پارک و با مادر جان گشتیم. دیشب با سر یک قوطی بازی می کرد وحدوداً بعد از 15 دقیقه کلنجار رفتن با آن توانست سرش را ببندد .پسرم بسیار باهوش است، دیگر همه چیز را متوجه می شود بهش می گوییم بشین ،میشینه ، دستت رابده ،می دهد ، معنی نه را کاملاً می فهمد، برق را خاموش-روشن می کند دوشاخ برق را داخل پریز می کند ولی نمی تواند کامل داخل پریز کند. با کنترل تلویزیون بازی می کند ،کانال عوض می کند، صدا کم و زیاد می کند و به طور کلی ذهنش داره خوب فعالیت میکنه. دوستت داریم.

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 | 0:2 | بابا و مامان |
پسرم دیروز یک ساله شد من فرصت نکردم بنویسم چون در اولین سال زندگیش اسهال شدید شد و بی حال بود واکسن یک سالگی هم به خاطر بیماری زده نشد دیشب 38.8 درجه تب داشت و بی قرار بود امروزبا مادر جانش به دکتر رفتیم گفت ویروسی و اولین آنتیبیوتیک عمرش را خورد (کوتریماکسازول) در حال حاضر خواب است پسرم می پرستمت دیروز عمه خدیجه،دختر عمه، خاله زهره، دخترخاله فاطمه وزهرا، دخترعموها فاطمه،زهرا، مریم وعموحسن وخانمشان با تلفن وsmsبه محمد سپهر تولدش را تبریک گفتند انشاا... صدساله شوی و هیچ وقت بیمار نشوی.من وبابایی دوستت داریم . پسرم در یک روز کاملا بهاری (باران می بارید) در 19 اردیبهشت 87 در ساعت 9:45  در بیمارستان سینا مشهد بدنیا آمد.

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 | 12:44 | بابا و مامان |

این هم یک سری عکسهای دیگه :





چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 | 23:55 | بابا و مامان |

امروز اگرچه روز 16 اردیبهشت بود ولی چون موقعیت مناسبی بود برای محمد آقا جشن تولد گرفتیم.مراسم بسیار خوب و شادی بود 24 نفر از خانمهای همسایه هم آمدند .بسیار خوش گذشت و بسی پیش کشی و  هدیه برای آقا سپهر آوردند.



چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 | 23:46 | بابا و مامان |
امروز از صبح محمدسپهر نق نق میکند من هم با الهام برای تدارک تولد محمد سپهر به خرید رفتیم وقتی برگشتم محمد خواب بود بعد بیدار شد و بستنی دایتی خورد . دوباره خوابید ولی برای ناهار بیدار شد ولی خوب غذا نخورد تا وقتی که بابا آمد نق نق کرد بعد پدرش اونو خواباند 1.5 ساعت خوابید بعد غذا خورد (برایش میکس کردم) با مادرجانش رفتن پایین بازی کردند و یک موز و شکلات خورد الان هم که ساعت 23:04 دیدم بیخود نبوده که از صبح نق می زده دندان بالایی درآمده است عزیزم قربونت بشم پسرم . اتفاق جالبی که امروز افتاد کولرهایمان را برای تمیز کردن بردند وقتی که کولر میبردند محمد سپهر اعتراض میکرد وجیغ میکشید که یعنی چرا کولرهایمان را میبرند همه چیز را میفهمد رقصیدن را یاد گرفته وبا هر آهنگی تکان میخورد ومیرقصد. پسرم در این سن خیلی باهوش است و با من و پدرش توپ بازی میکند.



دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | 23:17 | بابا و مامان |
به نام خدا

امروز روز اولیه که برای محمد سپهر می نویسم.الان ساعت ۱:۲۸ بعد از ظهره و همین الان مامانش خوابوندش.قبلش همش دوست داشت بیاد و به صفحه کلید کامپیوتر دست بزنه.این روزا میخواد دندونای بالاییش هم در بیاد و یه مقدار درد داره البته امروز خیلی خوب خوابید تا ساعت ۱۱:۳۰ خواب بود چند بار بیدار شد ولی باز خوابید.تازگی با هر آهنگی شروع میکنه به تکون دادن خودش در حالت نشسته.خیلی بلا شده.قراره توی این هفته سه شنبه براش تولد بگیریم و همسایه ها رو دعوت کنیم.



شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 | 13:34 | بابا و مامان |