بسمه تعالی
دیروز برای اولین بار محمدسپهر رو بردم استخر ساعت 10 تا 12 رفتیم استخرشهرک خیلی خوشش اومده بود.رفت تو استخر بچه ها حسابی بازی کرد.بعدش بردمش سونای بخار زیاد خوشش نیومد.ولی استخر آب گرمو دوست داشت .توی استخر، مردای بزرگو میدید و بهشون میگفت من شنا یاد گرفتم و با حرکت دست نشون می داد.
آخر کاری هم بزور اومد بیرون. ساعت 11:30 اومدیم بیرون ،مامانی منتظرمون بود.
این روزها محمدسپهر سرش شلوغه روز در میون کلاس زبان میره.
کلاس موسیقی هم میره.صبح تا ظهر هم که هر روز میره مهد کودک لاله.
بعضی از صحبتهای بامزه محمدسپهر :مظاوب بجای مواظب،یشقال بجای
یخچال،تمه بیل بجای تردمیل،سباسا بجای لباسها و ...
دیشب هم موقع خواب پتو انداختم روش یه دفعه داد زد "خوب اشتباهه"
فهمیدم منظورش اینه که پتو رو مچاله روش انداختم و مرتب نیست
محمد سپهر پسر عزیزم خیییییییییییییییییییییییلی دوست دارم عزیز دلم
تو بزرگترین نعمت خدا بودی که برام فرستاد.
خدایا بخاطر این فرشته زیبا ازت ممنونم.خدایا دوستت دارم دوستت دارم.
امروز محمدسپهر بعد از مدتها دوباره رفت مهد کودک (در سه سال و چهار ماهگی).امروز جشن شروع کلاسهاشون بود.
در ضمن بعد از ظهر هم مامانی بردش کلاس زبان.
کلمه هایی که امروز یاد گرفته:
bee,behind,all around,flower,red/blue/yellow,face,mouth,arm,eye
امروز بعد از ظهر که از سر کار برگشتم همینطور که بازی میکردیم ازش پرسیدم :بابایی،اگه بزرگ بشی و یه عالمه پول داشته باشی چیکار می کنی؟
جوابش به ترتیب اینا بودن:
1-یه عالمه بستنی میخرم
2-یه ساعت واقعی شکل ماهی می خرم
3-فشفشه می خرم
4-اژدها می خرم
بچگی هم عجب عالمی داره ها!!!!!!
به خمیر بازی خیلی علاقه داری و حالا میخوام برم یک خمیر دیگه بگیرم تا در خونه هم خمیر بازی کنی . تو میتونی با قیچی هم کار کنی درضمن خط صاف هم میکشی و دایره و مثلث هم می شناسی . هر روز با ماشین مامانی با طه و غزل میری مهد کودک و برمیگردی . رنگها را هم میشناسی . الان بابایی داره ناخنهایت را میگیره و تو هم میگی مامانی بریم تخت میمینی بخون .
یک آدم آهنی که از توی دلش تیر بیرون می یاد و یک تفنگ تیراندازی با نور لیزری به اضافه یک تخته جادویی که میتونه روش چیزی بنویسه و پاک کنه
باورش سخته که دو سال گذشت و من و بابایی شاهد بزرگ شدن تو بودیم پسرم امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این وبلاگ را خواندی بدونی که ما چقدر تو را دوست داریم و برای ما چقدر عزیزی ما سعی کردیم از تمام لحظات با تو بودن استفاده کنیم و برای ما شیرین ترین زمان وقتی بود که با تو بودیم و بازی میکردیم پسرم باید این مسئله را بهت یادآوری کنم که بابایی از اون باباهای بود که با تمام خستگی کار که از 5 صبح تا 6 شب سر کاره ولی وقتی میآمد خانه با تو بازی می کرد و از این کار لذت میبرد و مدام هم تو را بوس میکنه و گاز گازی میکنه و تمام سعیش اینه که تو با تمام امکانات و به بهترین نحو بزرگ بشی الان که دو سال گذشته و تو دو ساله شدی خدا را سپاس که تو دلبند عزیز را بهمان داد و بابایی شبی نیست که بگه مامانی چه پسر شیرینی برام آوردی چقدر شیرین و دوست داشتنی است در ضمن عشق این و داره که شبها تو را بخوابانه خلاصه برات داستان تعریف میکنه و تو همانطور که گوش میکنی می خوابی من و بابایی دوستت داریم و از این که تو را داریم روزی صد هزار بار خدا را شکر می کنیم
اینم چند تا از عکساش:
در این عکس کیک به شکل پروانه است و شمع دو سالگی محمد سپهر دو تا نخل است. تزیین کیک و دکور کار مامانی است که سفره آرایی و کیک ارایی هم رفته






اینم دو تا عکس از تولد


پسرم دیشب می خواستم فارسی 1 نگاه کنم ولی تو گریه می کردی و می خواستی آهنگ گوش کنی بابایی کلی خندید و ذوق کرد به من گفت دیگه حالا باید 3 تلویزیون داشته باشیم یکی برای من که اخبار ببینم یکی برای تو که فارسی 1 ببینی یکی هم برای این فسقلیمون که می خواد آهنگ گوش کنه . دیروز کارگاه خودشناسی داشتیم باخانم نمایشی که از طرف شرکت می آد و برامون صحبت میکنه ولی تو وروجک نگذاشتی هیچی بفهمم و خیلی اذیتم کردی بعدم با کلی نق نق آوردم خونه و خوابیدی تا من رفتم با صفیه جان کلاس زبان و آمدم برای تو و بابایی پیتزا درست کردم آخرشم تو داخل پیتزا ایستک ریختی ولی بازم قابل خوردن است امشب هم به تولد پارسا دعوت شدیم پسر آقای ابطحی خوب من برم که دیگه خیلی کار دارم . بای
چند عکس از محمد سپهر در سواحل زیبای خلیج همیشه فارس




دوست داریم
يك شنبه شب كه مصادف بود با شب تولد حضرت علي رفتيم عروسي نوه عمه جان ماماني . محمد سپهر عزيز پسر گلم تو كولاك كردي و از اول مجلس با اون دوپاي كوچك زيبايت رقصيدي تازگي ها هم با دو دست كوچكت بشكن ميزني اول من متوجه نشدم تا اينكه دايي مرتضي گفت بشكن ميزنه. خلاصه حسابي شيرين كاري درآوردي همه فاميل ميگفتن شبيه كيه آخه نه زياد به من رفتي نه به بابايي شبيه دختر عمويت شدي . روزي هم كه گذشت روز تولد حضرت علي(ع) بود كه روز پدر هم هست و من و تو از بابايي دوريم از همين جا بابا جون روزت را تبريك ميگم. ودوستت داريم محمد سپهر:بابايي پيش خودت بمونه ها ماماني نفهمه من بهت گفتم ماماني ميخواد بره برات يك چيزي بخره ولي به من نگفته چي . چند روزه كه سرفه ميكني نمي دونم ميخواي دندون دربياري يا خداي نكرده بيماري . آخه تب نداري آبريزش بيني هم نداري تازه آب دهنتم نمياد فكر ميكنم آب زياد دندانت ميرزه به داخل گلوت وباعث سرفه ميشه . خلاصه اميدوارم زود سرفه كردنت قطع بشه . ديشب هم رفتيم خانه عمو امير براي تبريك روز پدري همه بودن . حسابي با عمو محمد و عمو حسن و عمو امير بازي كردي . با عمه خديجه هم غريبي نكردي و رفتي تو بغلش . حسابي ديگه داري بزرگ ميشي و اطرافيان را مي شناسي . محمد سپهر جان ميپرستمت پسر گلم دوستت دارم . اميدوارم كه اين خاطراتت را كه مينويسم بزرگ كه شدي بدوني كه چقدر همه دوستت دارن و خواهان داري . بابايي ميگه گردوغبار وحشتناكي آمده و خورشيد ديده نميشه خوب شد ماماني من و تو اونجا نيستيم و گر نه براي تو خطرناكه تو كه هنوز تازه داري 14 ماهگي ر ا پشت سر ميزاري و حسابي شيرين و شيطون كوچولوي ماماني . ديگه چيز زيادي از خاطراتت يادم نمي ياد با آرزوي فردايي بهتر



